چند روزی هست که اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم. اینجوری بگم که همش یک حس کمبود دارم. نمی دونم ولی انگار که یک جور عشق و انگیزه تو وجودم کم شده. فردا هم جلسه کمسین من هست واسه معافیت سربازی. بیشتر به خاطر همین شب و اتفاقاتی که قراره فردا بیفته و اینکه امشب می تونه یک خاطره برام باشه اومدم  و می نویسم اگرنه که اصلا دستم به هیچ کاری نمی ره. خوب وبلاگ هم به درد همین روزها می خوره شاید. منم اینجا رو درست کردم که همین موقع ها که دلم از همه جا می‌گیره بیام و بنویسم. واسه روزهایی که خیلی خوشحالم. واسه روزهایی که شاید انقدر سرم شلوغ بشه که دیگه وقتی واسه نوشتن پیدا نکنم. جادی عزیز لطف کرده و می خواد که وبلاگ من رو معرفی کنه ولی من ازش خواهش کردم که برای مدتی دست نگه داره. می خوام که اول یک سر و سامون حسابی به وبلاگ بدم. واسه همه مرورگرها ٬ به خاطر همه خوانندگانم ( اگر داشته باشم ) و مهمتر از همه٬ بار علمی وبلاگ که همیشه یکی از اهداف اصلی من برای ایجاد وبلاگ بوده. اینه مصرف کننده صرف نباشم و به تولید محتوای فارسی به سهم خودم کاری کرده باشم.

امشب شاید شبی باشه که من خیلی آرزوش رو داشتم. شبی که دوسال واسش صبر کردم و تو دانشگاه موندم ( آره جون خودت با اون درس پاس کردنت همینجوری ۲ سال طول کشیده )

چند روزه که اصلا نمی خوام که توی جمع باشم. من که همیشه واسه مراسم تاسوعا و عاشورا می رفتم به حسینیه ها و محله های قدیمی زندگیم٬  امسال همش رو توی خونه موندم و تو خودم بودم. خسته۸ شدم. از این زندگی واز این روز‌مرگی که توی زندگیم ایجاد شده خسته شدم. می دونم که خیلی از ماها مجبوریم به این زندگی عادت کنیم ولی برای من عادت کردن به این قسمت خیلی سخته. مخصوصا روزایی که امتحانات داشگاه هست و مجبوری همش توی خونه بشینی ( حالا قبلش هم آدمی نبودم که زیاد برم بیرون ولی این امتحانا و مجبور شدن به درس خوندن هم خیلی آدم رو کسل می کنه )

حوصله ندارم. اون کسی رو هم که می دونم منو خیلی دوست داره و منم دوستش دارم ( نه به اندازه‌ای که اون منو دوست داره‌ ) دیگه وقتشه که … باید روراست باشیم من باید به این تنهایی عادت کنم.

بسه دیگه بابا. افسردگی گرفتیم با این جور نوشتنت.

از ترم دیگه کارام دوبرابر میشه. یک پروژه خیلی خفن برداشتیم با دو نفر دیگه که می دونم ترم دیگه فقط باید بشینم و یک ماه کامل کتاب مربوط به RFID  رو حسابی بخونم. پروژه‌ای کهاصلا فکرش رو هم نمی کردیم که به این بزرگی باشه و اینقدر قابل توسعه. من فقط در همین حد مجاز بودم که دربارش حرف بزنم. گسی چه می دونه٬ شاید واسه همین پروژه یک روزی اومدم توی تلویزیون و شما ها هم منو از نزدیک دیدین. البته انتظار نداشته باشین که من بگم یک وبلاگی دارم به این آدرس و قس علی هذا … نه٬ ولی همین رو بگم که واسه خیلی چیزا توی زندگیتون با این پروژه ( اگر که عملی بشه حتی در سطح محدود ) راحت می شین.

واسه تافل هم دوباره ثبت نام کردم. این سری که امتحانم خیلی خوب نشد ولی اگر خدا بخوام می خوام که برای ۶۰۰ به بالا برم امتحان بدم ( اردیبهشت ۸۷ ). دانشگاه های اون ور آب همه دنبال این هستن که طرف نمره تافلش چند شده و چه پروژه هایی انجام داده و چقدر فعهایت عملی داشته. یکی از اهداف منم واسه قبول کردن این پروژه داشتن یک برگ برنده توی کارنامه دانشگاهیم بود که امیدوارم به یاری خدا به یک جایی برسه. ( اگر که  با پارتی بشه تو این مملکت کاری رو به انجام رسوند. )

برنامم واسه زندگی آیندم اینه که بعد از فارغ‌اتحصیلی  اول یک Lab ‌یا آزمایشگاه شبکه واسه خودم راه بندازم و شروع کنم به کار کردن.اصلا تو فکر فوق لیسانیس نیستم. حداقل الان.  شایدم اگر که تونستم پورژه رو به جایی برسونم٬ و برای اونطرف پذیرش دادمو قبول شد٬ کاری واسه ادامه تحصیلم کاری کردم ولی الان و با شرایطی که حالا دارم بیشتر کار رو ترجیح می دم.

از نوشتن احساس خوبی دارم. بازم می نویسم. می دونم که خوب نمی نویسم ولی ایقدر می نویسم تا یاد بگیرم بنویسم و بنویسم وبنویسم. ( من کیبردم از اول lable ‌واسه حروف فارسی نداشت و هنوزم نداره ولی جالبه بدونین که من اینجوری راحتتر تایپ می کنم تا وقتی که کیبوردم lable ‌داشته باشه )

فعلا ;)